بیا بیلون!
- بیا بیلون!... بیا بیلون!
نیم ساعتی مانده بود تا پدر از سرکار برگردد. مادر دستپاچه توی جلز ولز روغن ماهی تابه حلقه های ماهی را چید.
|
آخرین دلواپسی!
پاهایش مجروح بود اما سوار داشت نزدیک می شد. به سویی نامشخص هراسان دوید. آتش دامنش گر گرفته بود...
|
احساس غروری مرطوب!
از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد...
|
پیرمرد ساکت!
پیرمرد دیرش شده بود. دستش را بلند کرد. موتوری ایستاد .
- بپر بالا پدرجان ...
|
دستها ی آشنا!
گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد.
شعله های خشم و نفرت در صورت همسر برادر کوچکتر زبانه می کشید...
|
پلاک 27
راننده آژانس اتومبیل را روبروی پلاک 27 نگه داشت .
- آقا همین جاست . پلاک 27
|
عروسک غمگین
مادر گفت: "تاحالا اینقدر برای یه عروسک لج نکرده بودی؟!"
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال.
|
انار ترک خورده
سوز سرمای شب چله گوش های مرد را کرخت کرده بود. سه ساعتی بود که توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد...
|
قربانی!
تصاویر زیبای دشت از آن بالا قشنگ تر جلوه می کرد. حجمش تقریبا نیمی از
فضای پشت نیسان وانت را پر کرده بود...
|
سخاوت در ایستگاه BRT
اواسط خرداد ماه بود اما به خاطر بارش باران در شب قبل، هوای شهر بسیار لطیف و رو ح انگیز بود. تا ظهر یکی دو ساعتی مانده بود و سیامک به خودش قول داده بود که کتاب "تاجر ونیزی" را امروز به پایان ببرد...
|
ادامه داستان کوتاه ... داستانک |