صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   چهارشنبه، 19 اسفند 1388 - 11:06   
  تازه ترین نوشته ها:عقربه های بغض آلود     عطش آن سوی خاکریزها     تاول پاتم     ژست های دروغین     زرد یا سرخ؟!     بیا بیلون!       
داستان
داستان
تاول پاتم
-تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم. من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.
چهارشنبه، 28 بهمن 1388 - 16:20
داستان
زرد یا سرخ؟!
- زرد یا سرخ؟! نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟! ای شیطون! دخترک دوشاخه گل زرد و سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد وجستی دوید توی حیاط و لب حوض نشست...
چهارشنبه، 21 بهمن 1388 - 01:15
داستان
بیا بیلون!
- بیا بیلون!... بیا بیلون! نیم ساعتی مانده بود تا پدر از سرکار برگردد. مادر دستپاچه توی جلز ولز روغن ماهی تابه حلقه های ماهی را چید.
چهارشنبه، 14 بهمن 1388 - 14:38
داستان
آخرین دلواپسی!
پاهایش مجروح بود اما سوار داشت نزدیک می شد. به سویی نامشخص هراسان دوید. آتش دامنش گر گرفته بود...
شنبه، 10 بهمن 1388 - 23:34
داستان
احساس غروری مرطوب!
از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد...
پنجشنبه، 8 بهمن 1388 - 16:32
داستان
پیرمرد ساکت!
پیرمرد دیرش شده بود. دستش را بلند کرد. موتوری ایستاد . - بپر بالا پدرجان ...
یکشنبه، 4 بهمن 1388 - 22:15
داستان
دستها ی آشنا!
گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد. شعله های خشم و نفرت در صورت همسر برادر کوچکتر زبانه می کشید...
پنجشنبه، 24 دی 1388 - 12:53
داستان
پلاک 27
راننده آژانس اتومبیل را روبروی پلاک 27 نگه داشت . - آقا همین جاست . پلاک 27
دوشنبه، 14 دی 1388 - 16:06
داستان
عروسک غمگین
مادر گفت: "تاحالا اینقدر برای یه عروسک لج نکرده بودی؟!" سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال.
سه شنبه، 24 آذر 1388 - 16:30
داستان
انار ترک خورده
سوز سرمای شب چله گوش های مرد را کرخت کرده بود. سه ساعتی بود که توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد...
چهارشنبه، 11 آذر 1388 - 14:27
داستان
قربانی!
تصاویر زیبای دشت از آن بالا قشنگ تر جلوه می کرد. حجمش تقریبا نیمی از فضای پشت نیسان وانت را پر کرده بود...
یکشنبه، 8 آذر 1388 - 11:11
داستان
سخاوت در ایستگاه BRT
اواسط خرداد ماه بود اما به خاطر بارش باران در شب قبل، هوای شهر بسیار لطیف و رو ح انگیز بود. تا ظهر یکی دو ساعتی مانده بود و سیامک به خودش قول داده بود که کتاب "تاجر ونیزی" را امروز به پایان ببرد...
شنبه، 23 آبان 1388 - 12:07
داستان
بهترین بهانه
می دانست که گناهش سنگین تر ازآن است که جرات کند با او روبروشود. فکرش به جایی نمی رسید. آرام ازمیان کوچه ها گذشت...
سه شنبه، 19 آبان 1388 - 15:15
داستان
ایثار مزخرف!!
مثل هر روز یک جفت کفش کهنه رو سفت بغل کرد و به قفس گنبدی شکل قناری ها زل زد...
یکشنبه، 26 مهر 1388 - 11:51
داستان
از جنس هوا
گویی از جنس هوا بود...یک نفس عمیق و بعد کج شدن سر روی...
شنبه، 18 مهر 1388 - 10:38
داستان
نجابت همیشگی
از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:55
داستان
وضع حمل درمیان مردها!
مش رحیم ترسیده بود که نکند کمرش بشکند ./ - یک کم دیگه طاقت بیار ، الان میرم کمک میارم...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:54
داستان
موها شو حال می کنی ؟ !
- وای معصومه ، نمی دونی وقتی موهاشو می ریزه روی صورتش چه دلبری می شه ؟ !/ ساعت سه بعدازظهر بود ...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:53
داستان
میان بر...جنگل...شرط!
به زور خودم را ازمیان برف ها به جلو می کشم . پاهایم کرخت شده اند . دانه های برف توی سرمای شب درشتتر و بلوری تر به نظر می رسند.صدای زوزه ی چند گرگ دردوردست به دلم هراس می اندازد...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:51
داستان
از بیمارستان
الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم.../ بیمارستان؟!/ شقیقه های مرد تیر کشید...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:50
داستان
غرور +
دلم برایش می سوخت !/ - بذار کمکت کنم! / دستم را به طرفش دراز کردم ...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:49
داستان
  رد یک دوست...
مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند./ علی جلوتر از بقیه می دود./ -ایست... ایست...
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 11:07
داستان
  کی چقدر زنده ست !
- چه پیرمرد زشت و بد ترکیبیه ؟!/ ساک ورزشی اش را روی دوشش جابجا کرد و یکی دو دقیقه ای به صورت پیرمرد زل زد. پیرمرد جلوی کیوسک روزنامه فروشی مجلات روی پیشخوان را برانداز می کرد...
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 10:55
داستان
  ادای احترام به صدام!
می دانست اگر اسیر شود تکه پاره اش می کنند! این را سرگرد جاسم می گفت. صدای الله اکبر درتمام
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 10:53
داستان
  ایستگاه سجده
پیرمرد آرام وضو گرفت. علی کوچولو هم مثل همیشه به تقلید از پدربزرگ تندی صورت و دستش را
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 08:55
داستان
  راز قبرستان
ساعت نه ونیم صبح بود که ننه زبیده درحالیکه چشمهای درشتش به سقف چوبی اتاقش دوخته شده
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 08:02
داستان
  موفقیت بزرگ!
ضمن احترام و عرض ادب نسبت به دانش دانشمندان این مرز و بوم... حدیث چیز دیگریست! همه بودند
چهارشنبه، 15 مهر 1388 - 15:15

برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع کاریست اخلاقی!
papoy1@yahoo.com
Powered By: barnegar.com