صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   جمعه، 8 مرداد 1389 - 14:56   
  تازه ترین نوشته ها:قاب     دو نوع بینش درباره مرگ     پیمانه هرکسی جای خودش!     "آخرین سامورایی" فیلمی که دوستش دارم     قامتی که در چشمهایش خمید       
داستان
داستان
پیمانه هرکسی جای خودش!
جوان ساک ورزشی اش را از روی دوشش جابجا کرد و دوباره به صورت پیرمرد خیره شد. پیرمرد جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستاد.
چهارشنبه، 23 تیر 1389 - 16:48
داستان
داغ مثل خاک مثل سرب
پشت خاکریز دراز کشیده بود. هراز چندگاهی سرش را بالا می گرفت و یواشکی آن طرف خاکریز را می پایید.
یکشنبه، 23 خرداد 1389 - 09:16
داستان
سه تابلوی رئال!
مرد سراسیمه از خانه بیرون زد. کمی از فشار بمباران ها کاسته شده بود. بچه ها گرسنه بودند. توی تنها اتاق سالم خانه نشاندشان به بازی تا برگردد.
یکشنبه، 16 خرداد 1389 - 09:54
داستان
یک ماچ گنده از خرمشهر!
روز امتحانم نبود؛ به همین خاطر همراه پدرم رفتم بیجار1. پدرم زنبیل های شلتوک برنج را به کول گرفت و با زحمت از میان گل ولای بیجار راه افتاد...
پنجشنبه، 30 اردیبهشت 1389 - 02:30
داستان
دست های نارنجی
آخرین گالن 20 لیتری آب را که خواست بلند کند یک جفت دست که کفش حنایی بود مچ دستش را گرفت!
چهارشنبه، 22 اردیبهشت 1389 - 22:21
داستان
درمسیر تئاتر شهر
باید تا پنج دقیقه دیگر جلوی تئاتر شهر می بودم. به میدان انقلاب که رسیدم تاکسی ها یکی یکی از کنارم رد شدند و به مسافرهایی که دربست نمی رفتند چشم غرّه رفتند...
دوشنبه، 13 اردیبهشت 1389 - 15:01
داستان
چشمهای یک مادر چهار قلو!
فکر اینکه چطور می خواهد شکم چهارتا بچه ی ریزه میزه و فینگیلی را سیر کند عذابم می داد .
جمعه، 13 فروردین 1389 - 01:34
داستان
قرارمون باز همین جا
-بابا سلام! دیدی نرگس کوچولوت بازم زودتراومد؟ راستی امروزخانوم معلم ازشما کلی تعریف کرد بابا...
پنجشنبه، 27 اسفند 1388 - 10:53
داستان
رفیق!
خیلی دمق بودم. حوصله هیچکس را نداشتم. من و امیر خیلی باهم رفیق بودیم. آمد کنارم نشست وگفت:برو سراغش، ضرر نمی کنی...
شنبه، 22 اسفند 1388 - 15:46
داستان
سوره یوسف (ع)
همه دورسفره ی هفت سین ساکت بودند تا پدر قرآن را بردارد. پدرمثل هرسال سوره یوسف را باز کرد.
شنبه، 22 اسفند 1388 - 15:40
داستان
تاول پاتم
-تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم. من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.
چهارشنبه، 28 بهمن 1388 - 16:20
داستان
زرد یا سرخ؟!
- زرد یا سرخ؟! نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟! ای شیطون! دخترک دوشاخه گل زرد و سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد وجستی دوید توی حیاط و لب حوض نشست...
چهارشنبه، 21 بهمن 1388 - 01:15
داستان
بیا بیلون!
- بیا بیلون!... بیا بیلون! نیم ساعتی مانده بود تا پدر از سرکار برگردد. مادر دستپاچه توی جلز ولز روغن ماهی تابه حلقه های ماهی را چید.
چهارشنبه، 14 بهمن 1388 - 14:38
داستان
آخرین دلواپسی!
پاهایش مجروح بود اما سوار داشت نزدیک می شد. به سویی نامشخص هراسان دوید. آتش دامنش گر گرفته بود...
شنبه، 10 بهمن 1388 - 23:34
داستان
احساس غروری مرطوب!
از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد...
پنجشنبه، 8 بهمن 1388 - 16:32
داستان
پیرمرد ساکت!
پیرمرد دیرش شده بود. دستش را بلند کرد. موتوری ایستاد . - بپر بالا پدرجان ...
یکشنبه، 4 بهمن 1388 - 22:15
داستان
دستها ی آشنا!
گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد. شعله های خشم و نفرت در صورت همسر برادر کوچکتر زبانه می کشید...
پنجشنبه، 24 دی 1388 - 12:53
داستان
پلاک 27
راننده آژانس اتومبیل را روبروی پلاک 27 نگه داشت . - آقا همین جاست . پلاک 27
دوشنبه، 14 دی 1388 - 16:06
داستان
عروسک غمگین
مادر گفت: "تاحالا اینقدر برای یه عروسک لج نکرده بودی؟!" سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال.
سه شنبه، 24 آذر 1388 - 16:30
داستان
انار ترک خورده
سوز سرمای شب چله گوش های مرد را کرخت کرده بود. سه ساعتی بود که توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد...
چهارشنبه، 11 آذر 1388 - 14:27
داستان
قربانی!
تصاویر زیبای دشت از آن بالا قشنگ تر جلوه می کرد. حجمش تقریبا نیمی از فضای پشت نیسان وانت را پر کرده بود...
یکشنبه، 8 آذر 1388 - 11:11
داستان
سخاوت در ایستگاه BRT
اواسط خرداد ماه بود اما به خاطر بارش باران در شب قبل، هوای شهر بسیار لطیف و رو ح انگیز بود. تا ظهر یکی دو ساعتی مانده بود و سیامک به خودش قول داده بود که کتاب "تاجر ونیزی" را امروز به پایان ببرد...
شنبه، 23 آبان 1388 - 12:07
داستان
بهترین بهانه
می دانست که گناهش سنگین تر ازآن است که جرات کند با او روبروشود. فکرش به جایی نمی رسید. آرام ازمیان کوچه ها گذشت...
سه شنبه، 19 آبان 1388 - 15:15
داستان
ایثار مزخرف!!
مثل هر روز یک جفت کفش کهنه رو سفت بغل کرد و به قفس گنبدی شکل قناری ها زل زد...
یکشنبه، 26 مهر 1388 - 11:51
داستان
از جنس هوا
گویی از جنس هوا بود...یک نفس عمیق و بعد کج شدن سر روی...
شنبه، 18 مهر 1388 - 10:38
داستان
نجابت همیشگی
از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:55
داستان
وضع حمل درمیان مردها!
مش رحیم ترسیده بود که نکند کمرش بشکند ./ - یک کم دیگه طاقت بیار ، الان میرم کمک میارم...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:54
داستان
موها شو حال می کنی ؟ !
- وای معصومه ، نمی دونی وقتی موهاشو می ریزه روی صورتش چه دلبری می شه ؟ !/ ساعت سه بعدازظهر بود ...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:53
داستان
میان بر...جنگل...شرط!
به زور خودم را ازمیان برف ها به جلو می کشم . پاهایم کرخت شده اند . دانه های برف توی سرمای شب درشتتر و بلوری تر به نظر می رسند.صدای زوزه ی چند گرگ دردوردست به دلم هراس می اندازد...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:51
داستان
از بیمارستان
الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم.../ بیمارستان؟!/ شقیقه های مرد تیر کشید...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:50

صفحه بعد
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
Powered By: barnegar.com