داستان
از بیمارستان
الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم.../
بیمارستان؟!/
شقیقه های مرد تیر کشید...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:50
|
داستان
غرور +
دلم برایش می سوخت !/
- بذار کمکت کنم! /
دستم را به طرفش دراز کردم ...
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:49
|
داستان
رد یک دوست...
مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند./
علی جلوتر از بقیه می دود./
-ایست... ایست...
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 11:07
|
داستان
ادای احترام به صدام!
می دانست اگر اسیر شود تکه پاره اش می کنند! این را سرگرد جاسم می گفت. صدای الله اکبر درتمام
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 10:53
|
داستان
ایستگاه سجده
پیرمرد آرام وضو گرفت. علی کوچولو هم مثل همیشه به تقلید از پدربزرگ تندی صورت و دستش را
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 08:55
|
داستان
راز قبرستان
ساعت نه ونیم صبح بود که ننه زبیده درحالیکه چشمهای درشتش به سقف چوبی اتاقش دوخته شده
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 08:02
|
داستان
موفقیت بزرگ!
ضمن احترام و عرض ادب نسبت به دانش دانشمندان این مرز و بوم... حدیث چیز دیگریست!
همه بودند
چهارشنبه، 15 مهر 1388 - 15:15
|