<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>پـاپـوی </title>
<link>http://papoy.ir/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<item>
<title>قاب</title>
<link>http://papoy.ir/view-92.html</link>
<description>روزی قاب خواهد شد/
همه حرف هایم</description>
</item>
<item>
<title>در این بخش سعی شده است تا مطالب برگزیده ای از یک کتاب برای مخاطبان ارجمند عرضه شود. دو نوع بینش درباره مرگ</title>
<link>http://papoy.ir/view-91-شهادت-شیعه-تشیع-شریعتی-اسلام.html</link>
<description>ممالک اروپایی به شهید می گویند &amp;quot;مارتیر&amp;quot;</description>
</item>
<item>
<title>پیمانه هرکسی جای خودش!</title>
<link>http://papoy.ir/view-90-پیرمرد-موتور-جوان-داستانک-کیوسک-مرگ.html</link>
<description>جوان ساک ورزشی اش را از روی دوشش جابجا کرد و دوباره به صورت پیرمرد خیره شد. پیرمرد جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستاد.</description>
</item>
<item>
<title>"آخرین سامورایی" فیلمی که دوستش دارم</title>
<link>http://papoy.ir/view-89-فیلم-سامورایی-ایران-فرمانده-دفاع مقدس-یادداشت.html</link>
<description>در زمانه های قدیم سیصد سرباز ایرانی چنان جلوی هزاران سرباز متجاوز یونانی ایستادند... </description>
</item>
<item>
<title>قامتی که در چشمهایش خمید</title>
<link>http://papoy.ir/view-88-شعر-چشم-قامت-دفاع مقدس-سیاه-سپید.html</link>
<description>انگار آمدی/
موهایت سیاه بود و قامتت خم/
نزدیک تر که آمدی...</description>
</item>
<item>
<title>آیا خدایی هست؟</title>
<link>http://papoy.ir/view-87-برتولت برشت-داستانک-فلسفی-خدا.html</link>
<description>یکی از آقای کوینر پرسید، خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر گفت:...</description>
</item>
<item>
<title>خداحافظ داستان همشهری</title>
<link>http://papoy.ir/view-86-داستان-داستانک-همشهری-کتاب.html</link>
<description>داستان کوتاه تولد و مرگ مجله &amp;quot; داستان همشهری&amp;quot; که دیر آمد و زود رفت. داستان کوتاه مجله ای که می رفت تا تنها حلقه اتصال داستانی کشور باشد. داستان کوچ همیشگی که اتفاقی طبیعی است در عرصه فرهنگ تا چه رسد ادبیات... داستان کن فیکون شدن یک مجله</description>
</item>
<item>
<title>داغ مثل خاک مثل سرب</title>
<link>http://papoy.ir/view-85-داستانک-دفاع مقدس-شهادت-تیر-داغ-خاکریز-تانک.html</link>
<description>پشت خاکریز دراز کشیده بود. هراز چندگاهی سرش را بالا می گرفت و یواشکی آن طرف خاکریز را می پایید.
</description>
</item>
<item>
<title>سه تابلوی رئال!</title>
<link>http://papoy.ir/view-84-داستانک-غزه-فلسطین-کودک.html</link>
<description>مرد سراسیمه از خانه بیرون زد. کمی از فشار بمباران ها کاسته شده بود. بچه ها گرسنه بودند. توی تنها اتاق سالم  خانه نشاندشان به بازی تا برگردد. </description>
</item>
<item>
<title>یک ماچ گنده از خرمشهر!</title>
<link>http://papoy.ir/view-83-دفاع مقدس-داستان کوتاه-خرمشهر.html</link>
<description>روز امتحانم نبود؛ به همین خاطر همراه پدرم رفتم بیجار1. پدرم زنبیل های شلتوک برنج را به کول گرفت و با زحمت از میان گل ولای بیجار راه افتاد...</description>
</item>
<item>
<title>پرسه در حیاط دانشگاه!</title>
<link>http://papoy.ir/view-82.html</link>
<description>روز اول دانشگاه بود و من مثل این غربتی‌ها روی نیمکتی در منتهی‌الیه حیاط دانشگاه که رویم به دیوار، چندمتری با دستشویی خواهران فاصله داشت نشسته بودم و کنجکاوانه اطراف را ورانداز می‌کردم...</description>
</item>
<item>
<title>دست های نارنجی</title>
<link>http://papoy.ir/view-81.html</link>
<description>آخرین گالن 20 لیتری آب را که خواست بلند کند یک جفت دست که کفش حنایی بود مچ دستش را گرفت!</description>
</item>
<item>
<title>آقای موسوی دلمان برایت تنگ شده!</title>
<link>http://papoy.ir/view-80.html</link>
<description>سلام جناب آقای مهندس موسوی! حالت خوبه؟! دلمان برایت تنگ شده، پیدایتان نیست سید اولاد پیامبر!؟ یادمان نمی رود که چگونه  آن روز در آن سالن مملو ازجمعیت هواخواهتان، چشم چراغ جوان ها، آقا سید محمد که ماشاالله امام زاده ای برای خودشان هستند، تمام قد ایستاد و با همان لبخند همیشگی اش شال متبرک شده ای را به گردن شما انداخت. شما کنار یکدیگر ایستادید  و به ابراز احساسات پرشور حاضرین با لبخند و تکان دادن دست پاسخ دادید. </description>
</item>
<item>
<title>درمسیر تئاتر شهر</title>
<link>http://papoy.ir/view-79.html</link>
<description>باید تا پنج دقیقه دیگر جلوی تئاتر شهر می بودم. به میدان انقلاب که رسیدم تاکسی ها یکی یکی از کنارم رد شدند و به مسافرهایی که دربست نمی رفتند چشم غرّه رفتند... </description>
</item>
<item>
<title>این همه سنگ</title>
<link>http://papoy.ir/view-78.html</link>
<description>از میان این همه سنگ/ این همه قاب/ شفا می گیرند...</description>
</item>
<item>
<title>اخوان ثالث ؛ فروغ  شعر  نو</title>
<link>http://papoy.ir/view-77.html</link>
<description> سلاست و روانی زبان شعری اخوان در سبک نویی که نیما آن را بنیان نهاده بود به نوبه خود بسیار ارجمند و قابل تامل است. این همواری و روانی زبان اخوان هیچگاه از استحکام ساختاری شعر او نکاسته است. </description>
</item>
<item>
<title>نشاط اجتماعی در کمین دغدغه متولیان!</title>
<link>http://papoy.ir/view-76.html</link>
<description>احساسی شبیه به عطش، کوچک و بزرگ نمی شناسد. حال اگر این عطش نیازفرهنگی باشد بی تابی اش بیشتر بروز می یابد و به چشم می آید. یکی از بارزترین این نیازها که خلاء آن تقریبا احساس می شود &amp;quot; نشاط اجتماعی&amp;quot; است. </description>
</item>
<item>
<title>چشمهای  یک مادر چهار قلو!</title>
<link>http://papoy.ir/view-75.html</link>
<description>فکر اینکه چطور می خواهد شکم چهارتا بچه ی ریزه میزه و فینگیلی را سیر کند عذابم می داد .</description>
</item>
<item>
<title>قرارمون باز همین جا</title>
<link>http://papoy.ir/view-74.html</link>
<description>-بابا سلام! دیدی نرگس کوچولوت بازم زودتراومد؟
راستی امروزخانوم معلم ازشما کلی تعریف کرد بابا...</description>
</item>
<item>
<title>رفیق!</title>
<link>http://papoy.ir/view-73.html</link>
<description>خیلی دمق بودم. حوصله هیچکس را نداشتم. من و امیر خیلی باهم رفیق بودیم. آمد  کنارم نشست وگفت:برو سراغش، ضرر نمی کنی... </description>
</item>
<item>
<title>سوره یوسف (ع)</title>
<link>http://papoy.ir/view-72.html</link>
<description>همه دورسفره ی هفت سین ساکت بودند تا پدر قرآن را بردارد. پدرمثل هرسال سوره یوسف را باز کرد.</description>
</item>
<item>
<title>عقربه های بغض آلود</title>
<link>http://papoy.ir/view-71.html</link>
<description>دست از لجاجت بر می دارد/

ساعت روی دیوار/

و زمان /

بین همه اعداد تقسیم می شود./
</description>
</item>
<item>
<title>عطش آن سوی خاکریزها</title>
<link>http://papoy.ir/view-70.html</link>
<description>چرخ می خورد / سرت مدام/
و تو / گم می شوی/
پشت اتاقی که اهالی آن/
به فریاد چرخ ها می خندند...</description>
</item>
<item>
<title>تاول پاتم</title>
<link>http://papoy.ir/view-69.html</link>
<description>-تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم. من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.</description>
</item>
<item>
<title>ژست های دروغین</title>
<link>http://papoy.ir/view-68.html</link>
<description>قیافه های شیک و
ژست های دروغین
سالهاست
جای تو را غصب کرده اند...</description>
</item>
<item>
<title>زرد یا سرخ؟!</title>
<link>http://papoy.ir/view-67.html</link>
<description>- زرد یا سرخ؟! نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟!
 ای شیطون!
دخترک دوشاخه گل زرد و سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد وجستی دوید توی حیاط و لب حوض نشست...


</description>
</item>
<item>
<title>بیا بیلون!</title>
<link>http://papoy.ir/view-66.html</link>
<description>- بیا بیلون!... بیا بیلون!
نیم ساعتی مانده بود تا پدر از سرکار برگردد. مادر دستپاچه  توی جلز ولز روغن ماهی تابه حلقه های ماهی را چید.</description>
</item>
<item>
<title>آخرین دلواپسی!</title>
<link>http://papoy.ir/view-65.html</link>
<description>پاهایش مجروح بود اما سوار داشت نزدیک می شد. به سویی نامشخص هراسان دوید. آتش دامنش گر گرفته بود...</description>
</item>
<item>
<title>موج های همیشه</title>
<link>http://papoy.ir/view-64.html</link>
<description>خیز که بر می دارد/
موج ها او را می برند/ 
زمان/
او را گم می کند.../</description>
</item>
<item>
<title>احساس غروری مرطوب!</title>
<link>http://papoy.ir/view-63.html</link>
<description>از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد... </description>
</item>

</channel>
</rss>