- وای معصومه ، نمی دونی وقتی موهاشو می ریزه روی صورتش
چه دلبری می شه ؟ !
ساعت سه بعدازظهر بود .
- معصومه بیا یه خورده دیرتر بریم تا ببینیم عکس العملش چیه ؟!
سیامک روی نیمکت پارک منتظر نشسته بود و هرازگاهی به ساعتش
نگاه می کرد .
- نسرین سرش را برد نزدیک گوش معصومه و گفت : موهاشو حال
می کنی ؟
- هی سیامک چطوری ؟
علی با دوچرخه ش نزدیک شد .
- وایستا لعنتی ، علی ..! مگه نگیرمت ..؟!
علی تند رکاب می زد و کلاه گیس سیامک را تو هوا می چرخاند ... |