مش رحیم ترسیده بود که نکند کمرش بشکند .
- یک کم دیگه طاقت بیار ، الان میرم کمک میارم.
....................................................
مش رحیم به همراه چند نفر دیگر برگشت.
- مش رمضون !
حاج حسن !
کدخدا !
کبلایی !
بجنبید مسلمونا ! مگه نمی بینید داره تلف میشه؟
نیم ساعت بعد همه ی زنبیل ها پراز سیب بود...