می دانست که گناهش سنگین تر ازآن است که جرات کند با او روبروشود.
فکرش به جایی نمی رسید. آرام ازمیان کوچه ها گذشت.
صدای خنده ی بچه ها که توی کوچه بازی می کردند توجه اش را جلب کرد.
آه خدای من! چه قدر این دو کودک آسمانی اند؟!
فکری مثل رعد توی ذهنش گذشت!
.........................................
پیامبر وقتی دید که جگر گوشه هایشِ(حسن وحسین) روی دوش مرد نشسته اند آنقدر متبسم شد که دندان های مبارکشان پیدا شد.
مرد بهترین بهانه را برای شفاعت نزد حضرت رسول(ص) آورده بود... |