صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   جمعه، 8 مرداد 1389 - 14:57   
  تازه ترین نوشته ها:قاب     دو نوع بینش درباره مرگ     پیمانه هرکسی جای خودش!     "آخرین سامورایی" فیلمی که دوستش دارم     قامتی که در چشمهایش خمید       
نسخه چاپي - ارسال به دوستان - اندازه متن: + -  شماره: 41شنبه، 23 آبان 1388 - 20:07
سخاوت در ایستگاه BRT
اواسط خرداد ماه بود اما به خاطر بارش باران در شب قبل، هوای شهر بسیار لطیف و رو ح انگیز بود. تا ظهر یکی دو ساعتی مانده بود و سیامک به خودش قول داده بود که کتاب "تاجر ونیزی" را امروز به پایان ببرد...
  

اواسط خرداد ماه بود اما به خاطر بارش باران در شب قبل، هوای شهر بسیار لطیف و رو ح انگیز بود. تا ظهر یکی دو ساعتی مانده بود و سیامک به خودش قول  داده بود که کتاب "تاجر ونیزی" را امروز به پایان ببرد. از ساعت 8 صبح  تا چهار بعد از ظهر که مدام توی اداره بود و فرصت سر خاراندن نداشت. اکنون که  با هزار ترفند از رئیس بد پیله خودش برای مراجعه به دندان پزشکش دو ساعتی  مرخصی گرفته بود فرصت را مناسب می دید تا وقت مفتی را که گیر آورده بود صرف مطالعه این کتاب کند.
لکه های سفید ابر توی آسمان آرامش خاصی به انسان می بخشید. نسیم دلنوازی که از لابه لای برج ها و ساختمان های بلند شهر روی صورتش نشست ذهنش را از هرگونه  مشغله ای رها  ساخت.
 شکسپیر را خیلی دوست داشت و از جملات شاعرانه ی او خیلی حظ می برد. "تاجر ونیزی" نمایشنامه ای بود که در آن اصطلاحات شاعرانه و ادبی زیبایی به کار رفته بود و او عاشق اینگونه دیالوگ ها و عبارت های ادبی بود. سیامک نگاهی به پشت جلد کتاب کرد و اسم کتاب را به آرامی زمزمه کرد:"تاجر ونیزی"
او نمی خواست سوار ماشین های سواری شود به خاطر همین به طرف ایستگاه BRT رفت. خواندن کتاب در اتوبوس راحت تر بود. حداقل او اینگونه فکر می کرد. ایستگاه طبق معمول شلوغ بود و او از دور مردمی را که هنوز سرآسیمه به طرف ورودی ایستگاه اتوبوس هجوم می بردند دید. سیامک دستش را توی جیب شلوارش کرد. کارت را در جیبش لمس کرد. وقتی کارتش را مثل آدم های متشخص روی دستگاه کارت خوان گذاشت مامورایستگاه گفت: "آقا دستگاه خراب است. موقع پیاده شدن کارت بزنید." معمولا مامورران ایستگاه نظارت چندانی روی ارائه ی بلیط مسافران نداشتند.
-    کی می خواد ببینه که من اصلا کارتم رو روی دستگاه کارت خوان میذارم یا نه؟
ولی این فکر سریع جایش را به فکرهای دیگر داد.
-    اتفاقا به خاطر اینکه ثابت کنم چقدر آدم متشخصی هستم کارتم رو جلوی چشم مسافران و مامور ایستگاه روی دستگاه کارت خوان میذارم تا همه این حرکتم رو ببینن...آره این خیلی خوبه، حتما همین کار رو خواهم کرد.
ده دقیقه ای طول کشید تا اولین اتوبوس وارد ایستگاه شد. در این ده دقیقه ای که بر او گذشت فکر ارائه ی کارت در ایستگاه مقصد مثل خوره به جانش افتاده بود.
سیامک مثل آدم های متشخصی که فقط توی فیلم ها دیده بود میله ی کناری ورودی اتوبوس را گرفت تا سوار شود. اما هجوم مسافران که اگر سیامک اندکی تعلل می کرد زیر  دست و پایشان  له می شد او را وا داشت تا مثل بقیه با هل دادن نفرات جلویی و لگد کردن پای یکی دو نفر خودش را به وسط اتوبوس برساند. یکی از مسافرانی که در ایستگاه های قبلی سوار اتوبوس شده بود فوری از جایش بلند شد تا از میان انبوه جمعیت خودش را از اتوبوس خارج کند. این کار برای او کمتر از فشار قبر نبود ولی به هر جان کندنی بود از اتوبوس پیاده شد. سیامک امان نداد و خودش را سریعا به صندلی خالی رساند و مثل یک گونی شن روی صندلی رها شد. پیرمردی هن هن کنان سوار اتوبوس شد و بدون اینکه حواسش به سیامک باشد کنار او ایستاد. سیامک از کت رنگ و رو رفته ی پیرمرد متوجه او شد.
-    این همه آدم روی صنلی ها نشستن حتما یکی جاش رو به پیرمرد میده.
به خاطر اینکه فکر پیرمرد او را آزار ندهد کتاب را باز کرد.
"قسم به عصای یعقوب که امشب مایل به مهمانی رفتن نیستم ولی می روم. تو جلوتر برو و بگو که خواهم آمد"
اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد و او چشمانش را به مغازه ها و عابران پیاده  دوخت.
-    راستی اگر واقعا موقع گذاشتن کارت در ایستگاه مقصد به  طور اتفاقی خبرنگاری مرا صید کند و بخواهد راجع به این کار جوانمردانه ام  توضیح بدهم  در جوابش چه بگم؟!
چراغ سبز شد و اتوبوس  خرناس کنان راه افتاد. پیر مرد محکم میله را چسبیده  تا بر اثر تکان های اتوبوس روی کسانی که نشسته اند آوار نشود. رگ های دست پیرمرد که برآمده اند و برجسته حکایت  سالهای دور کارگری اوست. سیامک سعی کرد صورت پیرمرد را ببیند اما خجالت کشید. شاید می ترسید چشم در چشم پیرمرد شود.
-    احتمالش خیلی کمه اما بعید نیست! باید خودم رو آماده نگه دارم.
نور ملایم خورشید از شیشه ی نزدیک سقف اتوبوس به سمت چپ بدن سیامک و صفحه ی کتابش می تابید.
-    خب من کارت رو روی دستگاه میذارم. خبر نگار که منتظر شکار این لحظه ست نا غافل به طرفم می آد.
-    آقا ما داشتیم به این حرکت جالب شما نگاه می کردیم. معمولا مسافرها موقع ورود به ایستگاه بلیط میدن، شما ولی موقع خارج شدن از ایستگاه کارتتون رو روی دستگاه گذاشتین.
-    خب من موقع ارائه ی کارت در ایستگاه مبدا متوجه شدم که دستگاه کارت خوان با مشکل روبروست. بنابراین خواستم اینجا یعنی ایستگاه مقصد کارتم رو ارائه بدم. این یک امر طبیعیه و من از شما متعجبم که این موضوع پیش پا افتاده اینقدر...
-    ولی هستند کسانی که از ارائه ی بلیط به محل های بدون مامور ایستگاه به راحتی امتناع می کنند. این حرکت شما خیلی شرافت مندانه بود.
-    نه خواهش می کنم، من  برای استفاده از امکانات شهر بر خودم فرض می کنم تا در قبالش هزینه اش را بپردازم.
-    به هر حال من بسیار خوشحالم که امروز با یک شهروند قانون مند و متشخص آشنا شدم.
اتوبوس سلانه سلانه به ایستگاه نزدیک شد و سیامک کتابش را بست  و پیرمرد را به کناری هل داد و از فضای باز شده ی  میان جمعیت عبور کرد و از اتوبوس  پیاده شد.
سیامک به سکوی دستگاه کارت نزدیک شد. کارتش را که از هنگام سوار شدن به اتوبوس در لای کتاب بود برداشت. کمی با دستش آنرا لمس کرد. هیچ خبرنگاری آنجا نبود. کارت وسط صفحه ی دیگری قرارگرفت.
"رئوف تر از او نجیب زاده ای در روی زمین نیست"

تعداد بازدید: 296 ،    
  
نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
Powered By: barnegar.com