راننده آژانس اتومبیل را روبروی پلاک 27 نگه داشت .
- آقا همین جاست . پلاک 27
مرد در حالیکه دسته گل تاج خروسش نصف صورتش را پوشانده بود .
آرام سرش را برگرداند و به شماره ی روی پلاک خیره شد .
آخرین بار ده سال پیش بود که سمیرا را دیده بود .
پدرش گفته بود دخترش را به آدمی می دهد که دستش به دهنش برسد .
تمام فکرش رسیدن به سمیرا بود . به خاطر اینکه کامبیز
تنها خواستگار پولدار و سمج سمیرا رابگیرد حاضر بود
هر کاری بکند .
- آقا ! آقا ! کرایه ی مارو بدین ما بریم پی کارمون !
مرد کرایه ی آژانس را داد و پیاده شد .
به محض اینکه از ژاپن برگشته بود اول کاری که کرد
خرید یک واحد آپارتمان به نام سمیرا بود .
دل تو دلش نبود . دستش را روی شاسی زنگ گذاشت .
چند ثانیه گذشت . طاقت نیاورد . دوباره شاسی را فشار داد .
در باز شد دختر بچه ی هشت ساله ای در را باز کرد .
- سلام خانوم کوچولو سمیرا خانوم تشریف دارن ؟
- شما ؟!
- من ... من از فامیلهاشون هستم !
- مامان ! مامان سمیرا ...
- آقا نکنه شما دوست بابا کامبیزم هستین ؟! |