گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد.
شعله های خشم و نفرت درصورت همسر برادرکوچکترزبانه می کشید. برادر کوچک هنوز نمی توانست توی صورت برادرش دقیق شود. اصلا زیردست و بال او بود که بزرگ شده بود.
برادربزرگ لبخندی زد وگفت: "می دونید که من فقط پنج شنبه ها وجمعه ها میام خونه، برید تا ببینم بازقضیه ی این دعوای زنانه چیه"
زن خون خونش را میخورد. نمی توانست زهرش را نریخته ازآنجا برود. با آرنج به پهلوی شوهرش زد واززیر چادرگل وگشادش چیزی را به دستش داد با چشم هایش به برادر اشاره کرد!
برادرچند قدم بیشتردورترنشده بود که دستی را روی سینه اش حس کرد. چقدراین دستها برایش آشنابود!؟ بارها آنرا به گرمی فشرده بود.
قلبش تیرکشید ومایع گرمی اززیرلباس کارگریش سرخورد وپخش شد روی شکمش. پاهایش رمق نداشت. زانو زد وآرام برگشت.
دستهای برادرکوچک خونی بود وچشمهای زن برق میزد! |