پیرمرد دیرش شده بود. دستش را بلند کرد. موتوری ایستاد .
- بپر بالا پدرجان ...
مسیر پر پیچ و خم بود و موتوری گاز می داد .
- پدرجان تعریف کن !
از سکوت پیرمرد راضی نبود .
-حالا کجا می ری پدرجان ؟!
دیگه کلافه شده بود. پیرمرد همچنان ساکت بود .
موتوری خیلی زود به مقصد رسید .
- دیگه رسیدیم پدرجان. پیرمرد بازهم چیزی نگفت !
جوان به اعتراض برگشت ...
پیرمرد ترک موتور نبود ! |