چیزی شبیه حال بهم خوردگی آزارم می دهد. اصلا حوصله خاطرات بزرگترها را ندارم. حوصله افسانه هایشان را که به داستان های خیالی شاهنامه پهلو می زند. احساس می کنم به شعورم توهین می شود. حتی فکر کردن به این موضوع آزارم می دهد.
تا از تورم می نالی یکی از این به اصطلاح ریش سفیدها پیش می آید و یک آهی می کشد و می گوید : هرچه خرج می کردیم مگر تموم می شد این لامصب!؟
از این جمله شان متنفرم. صبح تا شب بعد از کلی سگ دو زدن به پازدهم برج نرسیده سرمان پیش زن و بچه مان کج می ماند تا آخر برج.
حیف که بزرگترند و احترامشان واجب و الا یه چیزی بهشان می گفتم... |