از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد...
هراز چند گاهی موهای لختش را روی صورتش می ریخت و سپس با یک تکان سر آنها را به طرفی جمع می کرد. از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد.
خودش را روی نیمکت پارک جا به جا کرد و کتابچه ای را باز کرد.
صدای کلاغی روی درخت ممتد شد و بعد فرق سر تا روی بینی اش مرطوب و گرم شد...
تعداد بازدید: 167 ،
نظرات کاربران:1 نظر (فعال: 1 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب
(
قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)