- بیا بیلون!... بیا بیلون!
نیم ساعتی مانده بود تا پدر از سرکار برگردد. مادر دستپاچه توی جلز ولز روغن ماهی تابه حلقه های ماهی را چید.
- حمیدم صداش کن، آفرین پسرم صداش کن!
دوباره صدای روغن اوج گرفت. مادر نوار کاست را بر گرداند.
- صداش کن بابایی رو، صداش کن.
صدای خش دار ضبط صوت تکرار شد.
- حمید جان! خوبی بابا ... چه کار می کنی؟!
- بیا بیلون!... بابا بیا بیلون...! |