-تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم. من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.
دیگر رسیده بودیم کنار خیابان. دوتایی خیس خالی شده بودیم. باران شلاق میزد به صورتمان. نگاهش را به دوردست ها دوخته بود و سعی می کرد با نگاهش بگوید که به من محل نمی گذارد!
ساکت شدم و سرم را از روی شرمندگی پایین انداختم. در همین هین نگاهم به نوک انگشتای پاهایم که از کفشم زده بود بیرون گره خورد. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، شروع کردم با صدای بلندخندیدن. حالا نخند کی بخند... |