خیلی دمق بودم. حوصله هیچکس را نداشتم. من و امیر خیلی باهم رفیق بودیم. آمد کنارم نشست وگفت:برو سراغش، ضرر نمی کنی. همدم خوبیه، حسابی از تنهایی درمیای.
اولش ترس برم داشت. ولی کم کم باهاش رفیق شدم تا آنجا که توی همه ی پارتی ها و جشن ها باهم بودیم. عجیب باهم حال می کردیم. آنقدر بهش عادت کرده بودم که حتی یک لحظه ازش نمی توانستم دورباشم. بعضی وقت ها که پیش می آمد دو سه روزی نبینمش بدجوری دمق می شدم. اصلا سردرد می گرفتم.
الان که دوسال ازاون جریان می گذرد به آلبوم عکسم نگاه می کنم. چه دورانی داشتیم؟ توی آیینه که به چهره ام خیره میشوم انگارده سال پیرترشده ام. ولی عجیب اینکه اون تواین سال ها هرروز نو نوارترشده! بااینکه می دانم به من خیانت کرده ولی نمی توانم ازش دل بکنم...
سرم دوباره درد می کند، به هرزحمتی هست پیدایش میکنم، بساط رو مهیا می کنم شاید این آخرین بار باشه. چون دیگه هیچی ازمن نمانده، نه پولی نه جونی نه... |