فکر اینکه چطور می خواهد شکم چهارتا بچه ی ریزه میزه و فینگیلی را سیر کند عذابم می داد .
فکر اینکه چطور می خواهد شکم چهارتا بچه ی ریزه میزه و فینگیلی را سیر کند عذابم می داد .
توی چشمهاش غم غریبی بود . لاغر و تکیده بود. وقتی رسیدم بالای سرش نای بلند شدن
نداشت . کاسه شیر را بالای سرش گذاشتم. ساعتی نگذشت که تمام کاسه شیر را لیسید!