روز اول دانشگاه بود و من مثل این غربتیها روی نیمکتی در منتهیالیه حیاط دانشگاه که رویم به دیوار، چندمتری با دستشویی خواهران فاصله داشت نشسته بودم و کنجکاوانه اطراف را ورانداز میکردم. نگاهم به کیف چرمی قهوهایام بود که روی پایم گذاشته بودم و دوتا دستهام به زاویۀ 30 درجه روی کیف بود.
صدای قهقههای دختران از توی دستشویی گوشم را نوازش میداد! ببخشید؛ گوشم را آزار میداد! از سمت چپم دو دانشجوی دختر که خیلی هم محجوب نبودند و لابهلای صحبتهایشان، دوباره رویم به دیوار، الفاظ رکیکی را عشوهکنان بار هم میکردند به من نزدیک شدند. بدون اینکه به من توجهی داشته باشند با همان عشوه آمدند در کنارمف چه عرض کنم تقریباً رویم نشستند! نه اینکه فکر بد بکنید نه، خداوکیلی اگر خودم را به موقع کناری نکشیده بودم له شده بودم. تقریباً کاپشنم اون زیرمیرها گیر کرده بود سرخ شدم و سفید شدم و من من کنان گفتم، ببخشید ... نیمنگاهی به من کردند و نیمخیز شدند تا کاپشنم آزاد شد! هوا خنک بود، اما قطرات ریز و درشت عرق پشت گوشم که تا زیرچانه داشت سُر میخورد حسابی داشت آبروریزی میکرد. توی دلم یک «یاعلی» گفتم و به بهانه خوردن آب به گوشۀ دیگر دانشگاه پناه بردم.
نزدیکیهای بوفه که رسیدم صدای شَتَلَپی توجهام را جلب کرد. دختر دانشجویی که گویا همین الآن از آرایشگاه آمده بود چنان با کف دست به پشت پسری زده بود که یک آن فکر کردم بنده خدا هرچه خورده الان است که از بینیاش بزند بیرون. پسرک که البته بعد معلوم شد بویفرندش است چنان نیشگونی از بازوی (العاذبالله) خواهر دانشجو که البته این هم بعد معلوم شد گرلفرندش است گرفت که جیغش تا دفتر ریاست تا آن طبقۀ آخری رسید. تاحدی که بعدها شنیدم که ریاست محترم دانشگاه آزاد واحد (استغفرا...) تا مدتها از استحباب خواب نیمروزی محروم شده است.
ترجیح دادم همینطور در محوطه قدم بزنم و یک جا بند نباشم. قیافههای جورواجور و تیپهای غریب باعث شده بود تا دقایقی فراموش کنم که کجا هستم. با خودم گفتم ای کاش اکبر اینجا بود تا از این تنهایی لعنتی بیرون بیام. ولی او عصری کلاس داشت و حالا حالاها هم پیدایش نمیشد. دقیقاً نمیدانستم چه کار کنم، رفتم سمت در نگهبانی. از یکی از نگهبانها که مدام نیشش باز بود و بعضی از دانشجویان را به همکارش نشان میداد و غش و ریسه میرفت پرسیدم، آقا ببخشید! مسجد دانشگاه کجاست؟ نگهبان که انگار درست متوجه حرفم نشده باشد با صدای نیمچه بلندی گفت: چی؟! گفتم مسجد، مسجد دانشگاه کجاست! این جمله را بلند گفتم. نگهبان نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و گفت: دانشگاه مسجدش کجا بود؟! برو اون گوشه موشهها پشت او کانتینر، یک چادر هست، مثل اینکه اونجا نماز میخونند!
از لابهلای علفهای بلند جلوی کانتینر رد شدم و خود را به سختی به چادر رساندم. چادر برزنتی رنگ و رو رفتهای بود که چند فرش کهنه و موکت زردنبو هم وسطش پهن بود. با یک کمد فلزی که شیشهاش شکسته بود و چند جلد قرآن قدیمی در قفسهاش دیده میشد. یاد جبهه افتادم، گوشهای گیر آوردم و نشستم.
وقت نماز نشده بود ولی اینجا تنها جایی بود که احساس آرامش میکردم. میگفتند دارند نمازخانهای را که در شأن دانشگاه باشد آن طرفتر میسازند. پروژهای که گویا چندسالی زمان برده بود و هنوز هم ادامه داشت. آجرهایی که اینور و آنور ولو بود و سیمانهایی که انگار کپک زده بود! چی میدانم؟ چیزی شبیه کپک یا سفیدک روی سیمان. فکرم رفت به اینکه در و دیوار نمازخانه چگونه خواهد بود و گنبد خواهد داشت یا نه و... که یکهو چشمم افتاد به ساعت مچیام که ساعت 12 را نشان میداد. ای وای؛ تأخیر آن هم روز اول دانشگاه، واقعاً نوبره. افتان و خیزان خودم را به سالن دانشگاه رساندم. شمارۀ کلاس را از قبل حفظ کرده بودم. بدو رفتم و خودم را به در کلاس رساندم. آب دهانم را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و آرام وارد کلاس شدم. خدای من! اینها که همه دخترند. فقط سه چهار پسر آخر کلاس کلهشان معلوم بود. استاد کنار تخته وایتبرد ایستاده بود. مِن مِنکنان گفتم س...س... سلام استاد. با این جمله کلاس منفجر شد و دخترها از فرط خنده پا بر زمین میکوبیدند و ریسه میرفتند. استاد آرام آمد سمت من و دستش را با مهربانی گذاشت روی کتفم و گفت: بشین پسرم ... رفتم تا به جمع معدود پسرهای آخر کلاس بپیوندم که استاد صدایم کرد: آقای ... گفتم: حمزهای هستم.
آقای حمزهای استاد تا 4، 5 دقیقۀ دیگر میاد. منم هنوز تا استاد شدن خیلی کار دارم. سرم را پایین آوردم و از لابهلای خندههای شبیه به جیغ دخترها به ته کلاس رفتم... |