مرد سراسیمه از خانه بیرون زد. کمی از فشار بمباران ها کاسته شده بود. بچه ها گرسنه بودند. توی تنها اتاق سالم خانه نشاندشان به بازی تا برگردد. صدای آمبولانس ها و همهمه ی مردم فضای شهر را پرکرده بود. نیروهای حماس از قبل مواد غذایی را جیره بندی کرده بودند.
دو ساعتی بود که توی خیابانها پرسه می زد. بوی خون و دود شامه اش را می آزرد.
به خانه که رسید بچه ها را صدا زد.
-ابراهیم! عبدالله! فائزه!
باید خیلی گرسنه باشند. این را توی دلش گفت.
پایش را که توی اتاق گذاشت آفتاب از سوراخ سقف چشمهایش را زد! تمام دیوار پر شده بود از ابراهیم، عبدالله و فائزه!! |