پشت خاکریز دراز کشیده بود. هراز چندگاهی سرش را بالا می گرفت و یواشکی آن طرف خاکریز را می پایید.
داغی خاک،کف دستها را می سوزاند. صدای غژغژ تانک ها که به سختی جلومی آمدند تپش قلبش را بیشتر می کرد!
نگاهش به نارنجک های کمرش گره خورد. سرش را که دوباره بالا گرفت، داغی سربی که دروسط پیشانی اش نشست، گرمای خاکریز را برای همیشه از یادش برد!
تعداد بازدید: 164 ،
نظرات کاربران:1 نظر (فعال: 1 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب
(
قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)