دائم لابه لای مجلات و روزنامه ها را بالا و پایین می کردم و دنبالش می گشتم اما نبود که نبود!
بعد از تعطیلی مجله ادبیات داستانی که از سوره مهر بیرون می زد دیگر حسرت داشتن یک مجله تخصصی در حوزه داستان به دل اهلی ادبیات مانده بود. حال این بماند که چرا ژانری که آدم ها و کشورها را دست خویش تغییر می کند و هزار مکتب تب دار و بی تب از دل آن بیرون می آید و این همه تاثیرات گفته و ناگفته داشته و دارد اینگونه در این کشور نادیده گرفته می شود؟!
این بود تا اینکه تقریبا یک سال و اندی پیش برای اولین بار "داستان همشهری" با قطعی وسوسه برانگیز منتشر شد.
کتابچه ای که به نام مجله، اول به صورت فصل نامه بعد به مرور ماهنامه شد و کم کم مخاطبان خود را دلگرم کرد به اینکه در آینده ای نزدیک می تواند پاتوق خوبی برای اهالی داستان و بعد مرجعی مناسب برای ادبیات داستانی باشد. گرچه همان ابتدا خیلی دلخوش نبودم به اینکه این مجله می تواند از سیاست زدگی گروه همشهری مصون بماند و از تارهای کت وکلفت باند بازی های رابطه مند در امان بماند!
الغرض! ما که هر ماه شاهد زدودن بعضی قسمت های نه چندان حرفه ای کار بودیم و صدای چکش کاری مجله گوشنواز تلقی می شد می دیدیم که تیم قزلی دارد به این باور می رسد که این مجله تنها مجله داستانی قابل عرضه در کشور است که در رقابت با مجلات پر زرق و برق و یکبار مصرف، خوب توانسته دوام بیاورد. (شاید آن موقع هنوز زود بود راجع به دوامش قضاوت کنم!) لذا حرف ها و نقدهای دوستان اهل فن حمل بر نصیحت دلسوزانه تلقی شد و جنس مجله رنگ و بویی حرفه ای به خود گرفت.
کم کم داشت باورمان می شد که مدنظر بانیان اصلی و فرهنگی!! شهرداری کار فرهنگی و دقیق تر، رفع کمبودهای ادبی کشور است. ( باز دچار اشتباه شده بودم، متولی؛ متولی نمی بایست می شد) حال اینکه اصلا به وسط آمدن این گونه نهادها و سازمان ها به عرصه ادبیات درست است یا نه؟ الله اعلم!
خلاصه این بود تا فروردین هشتادونه که هی رفتم پای کیوسک روزنامه فروشی و رانی خوردم و تیتر دعواهای این طرف و آن طرف را خواندم و هی سماق مکیدم تا آخر خرداد.
سرم پایین بود تیتر روزنامه های لم داده به یکدیگر را دید می زدم که ناگهان چشمم به جمالش روشن شد. ضمینه سفید و تیتری خوش رنگ به نام "داستان" سریع برش داشتم و ورق زدم. انقلاب شده بود! قزلی رفته بود و مرشد زاده آمده بود. چه رفتنی چه آمدنی؟! سردبیر از همان شروع به احترام کلمه خواسته بود که بلند شویم ما هم از همه جا بی خبر بلند شدیم! جلوتر رفتم همه چیز بهم ریخته بود محاسن مجله از ته شش تیغ شده بود معایب رفته بود و فک و فامیل هایش آمده بود و...
مجله شد خلاصه یا نمونه کار تعدادی از نویسندگان داخلی و خارجی.
باورم نمی شد. نه مصاحبه جانداری و مرتبطی نه ...بگذریم؛ جز صفحات آخر مجله که کمیک های وحشتناکی داشت بقیه مجله داستان بود و داستان. (البته کی دو صفحه برای خالی نبودن عریضه عادت نویسندگی دوران قدیم آمد ولی اینبار جنس عادتش داخلی بود.)
بحث چیز دیگری است. بالاخره هرکسی روش و اتد خودش را دارد. اینکه چرا ناگهان درنشریه ای انقلابی سرسام آور روی می دهد همچنان موضوعی است که لا ینحل باقی می ماند.
همیشه آخر بحثم می خواهم بگویم ایکاش ... بعد می بینم کسی دغدغه ادبیات را ندارد انگار پس باید نشست و مدام منتظر ماند تا کسی بیاید و کار ی بکند... |